استراتژی براندازان در جنگ نرم

 استراتژی دشمنان در جنگ نرم بر دو محور اصلی و اساسی استوار است :

الف) ایجاد نارضایتی عمومی.

ب ) همگام کردن افراد ناراضی با خود و در نهایت به معارضه کشاندن آنان.

دشمن برای دسترسی به اهدافش از روش های زیر در جنگ نرم تا کنون استفاده کرده است:

1) دشمن می خواهد نام و عکس شهدا باشد ولی راه و روش و منش آنان نباشد ! زیرا روحیه ایثارگری و گذشت از منافع برای اعتلای کشور و انجام تکلیف بزرگترین سد در مقابل نارضایتی مردم می باشد.

2) طراحان براندازی نرم می خواهند به هر روش ممکن مردم را ناراضی کنند . سوء استفاده از غفلت های نیروی های خودی بهترین هدیه برای آنان است.

3) نفوذ عناصر بدلی در موقعیت های اجرایی که ارتباط بی واسطه با مردم دارند ، به منظور ایجاد شائبه ی فساد اخلاقی و مالی در بدنه مدیریت اجرایی کشور در نزد اذهان عمومی.

4) سلب امنیت روانی از جامعه با افزایش سرقت ، زور گیری ، تجاوز به نوامیس و گسترش اخبار مربوطه .

5) ترغیب مدیران اجرایی به پرداختن به معلول به جای برخورد اصولی با ریشه و علت ناهنجاری ها. مانند : به جای جلوگیری از قاچاق رسیور و ال ام بی به داخل کشور ، با مصرف کننده برخورد کنند

غربت ریحانه‌ها از کوچه بنی‌هاشم تا خیابان‌های تهران

مادری در ماه رمضان، در یک کوچه، با طفلی صغیر کبود می‌شود و اگر همین بسیجیان نبودند آن مادر شاید جان می‌داد؛ از این رفتارها در تاریخ اسلام هم ثبت شده در اینجا بسیجیان بودند اما در آن کوچه، تنها کریم آل طاها بود.

خبرگزاری فارس: غربت ریحانه‌ها از کوچه بنی‌هاشم تا خیابان‌های تهران

 برای مایی (پرمدعا) که سال‌هاست پدرانمان بی‌ادعا برای انقلاب و نظام فعالیت کرده‌اند و بعضاً پدرانی که شهید شدند و جانباز و...

که این انقلاب پابرجا بماند و کسانی که به نظام جمهوری اسلامی ایران رأی «آری» دادند و فرزندانشان را به جنگ تحمیلی فرستادند تا باز دست امریکا و هم پیمانانش مثل همیشه از چنگال انداختن به کشور عزیزمان قطع شود و در حسرت یک وجب از خاک ارزشمندمان به هر چیزی مثل تحریم و... متوسل شوند که کمرمان شکسته شود؛ خیلی سخت است که یک فرد نادان و خودباخته به ما بگوید «شماها باید از کشورمان بروید بیرون...»

این کوته فکری، خودخواهی و تکبر غربی تا آنجا افزایش پیدا می‌کند که به چادر زهرا(س) که دختران چادری به این میراث گران بها ارزش می‌نهند، هتک حرمت شده و چادر از سرشان بر می‌دارند و با مشت و لگد به جانشان در کوچه‌ها می‌افتند تنها به خاطر امر به معروفی که سال‌هاست ائمه اطهار ما به آن سفارش کرده‌اند.

این اولین بار نیست و حتماً آخرین بار هم نخواهد بود که افرادی که فقط عریان شدن بدن برایشان ارزشمند است نه زیبایی اندیشه، به جان کسانی بیافتند که سعی کرده‌اند حداقل در این ماه مبارک رمضان حرمت نگه دارند.

سخت است برای امثال ما یعنی کسانی که به اندازه ذره‌ای اسلام را درک کرده‌اند و مدیون شهدا هستند که نگذاشتند پای بی‌حیایی و فساد اجنبی در کشورمان باز شود، کسانی بیایند بگویند «بروید پی کارتان که یک مشت آدم‌های متحجری هستید که کهنه پرستی عشقتان است و بویی از تجدد و تمدن نبرده‌اید».

واقعاً سخت است برای ما، که ما جواب شهدایمان را نمی‌توانیم بدهیم چه برسد به اولیای دین!

در این کشور که خیلی‌ها چشم طمع به ثروت آن را دارند و این ابلهان و نادانان چراغ سبز به بی‌بندوباری امریکا نشان می‌دهند، کهنه پرستانی هستند که به دلیل یک سوال از یک بی‌حجاب که «آیا اینجا ایران نیست؟ آیا نباید تابع قوانین کشوری باشیم که در آن زندگی می‌کنیم؟» مورد ضرب و شتم یاغی صفتان قرار می‌گیرند.

این کهنه پرستان در این ماه، در یک کوچه، با طفلی صغیر کبود می‌شوند و اگر همین بسیجیان متحجر حزب الهی نبودند آن مادر شاید جان می‌داد؛ از این رفتارها همیشه بوده و در تاریخ اسلام هم ثبت شده در اینجا بسیجیان بودند اما در آن کوچه تنها کریم آل طاها بود؛ برای ما حتی خبرش هم درد است اما برای کسی که در غم زهرا (س) این روزها می‌سوزد؛ فرقش شکافته می‌شود!

کارمان به جایی رسیده که در کشور اسلامی امر به رعایت شئونات اسلامی کنیم! آنهم با چاشنی ضرب و شتم!


کمی دیرتر رسیدن یعنی هرگز نرسیدن!

تمام آدم‌های جامعه امروز را می‌توان در آینه یکی از شخصیت‌های داستان «نامیرا» یافت؛ داستانی که نشان داد در مسیر حق بودن با تردید نمی‌شود؛ کوچک‌ترین تردیدی ممکن است ضربه‌های جبران ناپذیری به خودت، دیگران، راه و هدفت بزند.

 

اول بار اسم کتاب «نامیرا» را در بخش معرفی کتاب «خامنه‌ای.آی‌ آر» دیدم.

یه کتاب، روایتی ست داستانی از وقایع کوفه؛ کوفه‌ای که زمینه ساز واقعه عاشورا شد.

نویسنده با مهارت تمام قصه پردازی کرده و از لابه لای گفت‌و‌گوها، داستان را پیش می‌برد؛ شخصیت‌های داستان، کسانی هستند که غالباً اسمشان را در تاریخ شنیده بودم و البته بعضی هم ناآشنا بودند برایم.

عبدالله بن عمیر کلبی: شخصیت محوری داستان که زیاد برایم آشنا نبود و برعکس کسانی مثل هانی بن عروه، انس بن حارث، مختار، سلیمان صرد خزائی و شریح قاضی برایم قابل پیش بینی و پیش داوری نبود؛ اما از همان ابتدا علی‌رغم موضع‌گیری‌های خاصش، تحسین و احترام من را با خودش همراه کرد.

مبارزی انقلابی که سال‌های طولانی از عمرش را با مشرکان و کفار برای اعتلای کلمه توحید جنگیده بود؛ کسی که همیشه ادای تکلیف و رضایت خدا و پیغمبرش، برایش حرف اول را می‌زد و زمانی که حجت برایش تمام می‌شد که کاری درست است با قوت و اطمینان در آن کار می‌کوشید و به سرانجام می‌رساند.

همین حساسیت و دقت او در انجام تکلیف او را درباب «شناخت تکلیف» دچار سردرگمی و حیرت کرده بود؛ ترس از اینکه نکند اشتباه کند و خطا برود مدام او را به استمداد از خداوند وا می‌داشت؛ علی و آل علی را خوب می‌شناخت و همین طور بنی‌امیه را.

حقانیت حسین (ع) برای خلافت مسلمین را هم به خوبی می‌دانست؛ اما تمام نگرانی‌اش این بود که مبادا بین مسلمین تفرقه بیفتد و جنگ و ناامنی در داخل مرزهای بلاد مسلمین، مشرکان را به طمع اندازد و درصدد سلطه بر این جماعت متفرق برآیند.

از همین رو از ابتدا به نامه‌هایی که کوفیان برای امام حسین (ع) فرستادند اعتراض کرد و سخت معتقد بود که امام دعوت آنها را نمی‌پذیرد چون این کار یعنی خروج بر خلیفه مسلمین و در نتیجه اختلاف و هرج و مرج.

و زمانی که از ورود مسلم بن عقیل به کوفه و قصد امام (ع) با خبر شد، شک و تردید و دو دلی همه وجود محکم و پرصلابتش را گرفت اما کفه سنگین مواضعش به سمت دفاع از یزید و حفظ حکومت او بود، به قول مسلم بن عقیل، او «روی مرز باطل» ایستاده بود.

چاره کار او فقط دیدن قیس بن مسهر صیداوی بود که در راه کوفه او را ببیند و پاسخ همه تردیدها و سوالات و شبهاتش را بدهد... عبدلله سرانجام طی دوره‌ای بحرانی و برزخ میان حق و باطل، خود را به قافله بر حق عاشوراییان کربلا رساند...

یافتن "قدر" مستلزم تفکر است

شب قدر شب شناخت انسان کامل است اینکه انسان تبلور نور قرآن را در وجود او مشاهده می کند و در آینه او گم شده خویش را بلکه خویش را خواهد یافت؛ همه چیز برای آن است که در سایه شناخت قدرِ لیلة القدر ،بنده قدر خود را دریابد و قرآن را با پیامبر قرآن و امر را با صاحب الامر و لذت انسان بودن را در طریق عبودیت درک کند که سعادت در گرو بندگی خداست.

غول‌های آهنین هم از این فرماندهٔ شجاع ارتش جا ماندند

منفرد نیاکی شهیدی از تبار آزادمردان
شهید سرلشکر منفرد نیاکی در تاریخ ۱۳۶۴.۵.۶ به عنوان ناظر آموزش در رزمایش لشکر 58 تکاور ذوالفقار که در شرایط واقعی جنگ اجرا شد، شرکت کرد و تقدیر بر آن بود که پس از ۳۳ سال خدمت در میدان آموزش و تمرین نظامی به درجه رفیع شهادت نائل آید.
، مسعود منفرد نیاکی متولد ۱۳۰۸ معروف  به  امیر سرلشکر منفرد نیاکی جانشین رئیس اداره سوم(عملیات) ارتش جمهوری اسلامی ایران و فرمانده لشکر ۹۲ زرهی در زمان جنگ ایران و عراق بود. او در سال ۱۳۳۱ وارد دانشکده افسری شد و در سال ۱۳۵۵ به درجه سرهنگی رسید و در زمان جنگ ایران و عراق در عملیات‌های مهمی همچون طریق‌القدس، فتح‌المبین، بیت المقدس، تنک چزابه، والفجر و رمضان در مسئولیت‌های فرماندهی حضور داشته و بعد از شهید صیاد شیرازی نقش پر رنگی در ارتش ایران ایفا کرد؛  
 
خاطرات شهید منفرد نیاکی به روایت همرزمان و دوستانش:
 
اولین ملاقات
 
سال 60 تازه از لشکر 88 به لشکر 92 زرهی اهواز منتقل و فرماندهی آن یگان را به عهده گرفت. اولین ملاقات من با ایشان در ارتفاعات الله‌اکبر بود.
 
مرا که دید، لبخندی زد و گفت: چرا این قدر کوچولو و ضعیف هستی؟ دوستانت در مورد تو افسانه‌ها ساخته‌اند. انتظار داشتم وقتی با فردی به نام نبی‌ کریمی روبرو شدم، در مقابلم یک فرد تنومند و قوی هیکل ببینم! حالا بگو ببینم چگونه در رمل‌های میش داغ گرفتار شدی و چگونه نجات پیدا کردی؟
 
وقتی این جملات را از ایشان شنیدم، متوجه شدم که ایشان قبل از آنکه به یگان ما بیایند، اطلاعات کاملی از یگان تحت امر خود کسب کرده و با آگاهی کامل به بازدید آمده اند.(امیر نبی کریمی)